ای نازنین ترین بااینکه زندگی هر روز بر بی پناهی قلبها سایه های سنگین خود را می گستراند یقیین دارم که دستهای مهربانی همیشه سپید می ماند تو با منی ، من با تو، آسمان با زندگي ست.
زنده بمان وزندگی کن هر قدر که بخواهی ویقیین داشته باش که خواهی مرد.دوست بدار هر که را دوست می داری ویقیین بدان که از او جدا خواهی شد.هر عملی را که می خواهی انجام بده ویقیین بدان که در برابر هر عملی جزای آن را خواهی یافت.
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم.
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد.
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني.
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي.
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی که بسی گُل بدمد باز تو در گل باشی من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی چنگ در پرده همین می دهدت پند ولـــــی وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی در چمن هر ورقی دفتر حالـی دگرســـت حيف باشد که زکار همه غافل باشی نقد عــمرت ببرد غصه دنيا به گــــــــــزاف گر شـب و روز درين قصه مشکل باشی گر چه راهیست پر از بيم زماتابر دوست رفتن آسـان بُود ار واقــف منزل باشی
حافظا گر مدد از بخـــت بلـــدت باشد صيد آن شاهد مطبوع شمايل باشی
خوش بحال روزگار خوش بحال چشمهها و دشتها خوش بحال دانهها و سبزهها خوش بحال غنچههای نيمهباز خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز خوش بحال جام لبريز از شراب خوش بحال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار جامه رنگين نمیپوشی بکام باده رنگين نمیبينی به جام نقل وسبزه در ميان سفره نيست جامت از آن می که میبايد تهی است؛
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار گر نکوبی شيشه غم را به سنگ هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
«زندهياد فريدون مشيری؛ بهار۳۷»
شقایقهای عاشق همراه با طلوع اولین روز بهار خندیدند وونسیم نمناک گلها را به نوازش گرفت درختان با طبل ملایم باد به رقص در آمدند،خنده شقایق ،نوازش گلها ورقصیدن صنوبرها بر شما فرخنده باد.
سال نو بر همه دوستان مهربونم که با نظرات خود مرا همراهی کردن تبریک عرض می کنم
انشاالله که سال نو را با هفت سین معنوی پشت سر بگذاری ،هفت سین معنوی،سلامتی ،سعادت ،سر بلندی ،سفر حج ،سحر خیزی ،سر افرازی ،سفربه دور جهان
انسان چه مخلوق عجیبی است!که از لحاظ عقل آن قدر فرزانه ، در استعداد آن قدر نامحدود! در شکل وحرکات آن قدر چابک و شایسته !در عمل هم چون فرشتگان !در فهم هم چون خدا!